گنج

شمارهٔ ۱۹۳

مژده ای ذوق خرابی که بهارست بهارخرد آشوب تر از جلوه یارست بهار
چه جنون تا زهوای گل و خارست بهارکاین چنین قطره زن از ابر بهارست بهار
نازم آیین کرم را که به سرگرمی خویشدشت را شمع و چراغ شب تارست بهار
شوخی خوی ترا قاعده دان ست خزانخوبی روی ترا آیینه دارست بهار
در غمت غازه رخساره هوش ست جنوندر رهت شانه گیسوی غبارست بهار
هم حریفان ترا طرف بساط ست چمنهم شهیدان ترا شمع مزارست بهار
جعد مشکین ترا غالیه سای ست نسیمرخ رنگین ترا غازه نگارست بهار
وحشتی می دمد از گرد پرافشانی رنگاز کمینگاه که رم خورده شکارست بهار؟
به جهان گرمی هنگامه حسنست ز عشقشورش اندوز ز غوغای هزارست بهار
سنبل و گل اگر از گلشنیان ست چه غمبهر ما گلخنیان دود و شرارست بهار
خارها در ره سودازدگان خواهد ریختور نه در کوه و بیابان به چه کارست بهار؟
می توان یافتن از ریزش شبنم غالبکه ز رشک نفسم در چه فشارست بهار