گنج

شمارهٔ ۳۱۱

در زمهریر سینه آسودگان نه ایای دل بدین که غمزده ای شادمان نه ای؟
ای دیده اشک ریختن آیین تازه نیستخود را ز ما مگیر اگر خون فشای نه ای
بلبل به گوشه قفس از خستگی منالچون من به بند خار و خس آشیان نه ای
داغم ز ناکسی که به تمهید آشتیرنجیده ای ز غیر و به من مهربان نه ای
گویی یکی ست پیش تو بود و نبود منبا من نشسته ای و ز من سرگران نه ای
آخر نبوده ایم در اول خداپرستبا ما ز سادگی ست اگر بدگمان نه ای
با خویش در شمار جفا همدم منیبا غیر در حساب وفا همزبان نه ای
دانسته ای که عاشق زارم گدا نیمدانم که شاهدی شه گیتی ستان نه ای
نازم تلون تو به بخت خود و رقیببا او چنین نبودی و با ما چنان نه ای
با دیده چیست کار تو؟ لخت جگر نه ایدر دل چراست جای تو؟ سوز نهان نه ای
غالب ز بود تست که تنگست بر تو دهربر خویشتن ببال اگر در میان نه ای