گنج

شمارهٔ ۲۱۷

قافیه: ازاوردنش۱۰ بیت
نیست معبودش حریف تاب ناز آوردنشپیش آتش دیده ام روی نیاز آوردنش
موعظت را سنگسار قلقل مینا کنداز ره گوشم به دل یک ره فراز آوردنش
تا خود از بهر نثار کیست؟ من میرم ز رشکخضر و چندین کوشش و عمر دراز آوردنش
رحمت حق باد بر همدم که داند مست مستبر سر نعشم به تقریب نماز آوردنش
شوق گستاخست و من در لرزه کاخر سهل نیستصبحدم در دل به چشم نیم باز آوردنش
وای ما گر غیر اندر خاطرش جا کرده استرفتن و پیرایه و پیرایه ساز آوردنش
امتحان طاقت خویش ست از بیداد نیستخلق را در ناله های جانگداز آوردنش
چون نمیرد قاصد اندر ره؟ که رشکم برنتافتاز زبانت نکته های دلنواز آوردنش
مفت یاران وطن کز سادگیهای منستدر غریبی مردن و از جور بازآوردنش
بی زبانیهای غالب را چه آسان دیده ایای تو ناسنجیده تاب ضبط راز آوردنش