گنج

شمارهٔ ۲۱۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: وش۱۸ بیت
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوشناله از تار ردایی که مرا بود به دوش
کای خس شعله آواز مؤذن زنهاراز پی گرمی هنگامه منه دل به خروش
تکیه بر عالم و عابد نتوان کرد که هستآن یکی بیهده گو، این دگری بیهده کوش
نیست جز حرف در آن فرقه اندرزسراینیست جز رنگ درین طایفه ازرق پوش
جاده بگذار و پریشان رو و در راهرویبه فریب می و معشوق مشو رهزن هوش
بوسه گر خود بود آسان مبر از شاهد مستباده گر خود بود ارزان مخر از باده فروش
این نشید است که طاعت مکن و زهد مورزاین نهیب است که رسوا مشو و باده منوش
حاصل آنست ازین جمله نبودن که مباشما نه افسانه سراییم و تو افسانه نیوش
من که بودی کفم از مزد عبادت خالیچو دلم گشت توانگر به ره آورد سروش
گفتم از رنگ به بیرنگی اگر آرم رویره دگر چون سپرم گفت ز خود دیده بپوش
جستم از جای ولی هوش و خرد پیشاپیشرفتم از خویش ولی علم و عمل دوشادوش
تا به بزمی که به یک وقت در آنجا دیدمباده پیمودن امروز و به خون خفتن دوش
خانقاه از روش زهد و ورع قلزم نوربزمگاه از اثر بوسه و می چشمه نوش
شاهد بزم در آن بزم که خلوتگه اوستفتنه بر خویش و بر آفاق گشوده آغوش
همچو خورشید کزو ذره درخشان گرددخورده ساقی می و گردیده جهانی مدهوش
رنگها جسته ز بیرنگی و دیدن نه به چشمرازها گفته خموشی و شنیدن نه به گوش
قطره ناریخته از طرف خم و رنگ هزاریک خم رنگ و سرش بسته و پیوسته به جوش
همه محسوس بود ایزد و عالم معقولغالب این زمزمه آواز نخواهد، خاموش