شمارهٔ ۲۲۶
تا تف شوق تو انداخته جان در تن شمعشرر از رشته خویش ست به پیراهن شمع
جان به ناموس دهی چند فراهم شده اندور نه خود با تو چه بوده ست رگ گردن شمع؟
مجمعی از دل و جانست به گرد در دوستتوده ای از پر و بال ست به پیرامن شمع
روزم از تیرگی آن وسوسه ریزد به نظرکه شب تار به هنگام فرو مردن شمع
بی تو از خویش چه گویم که به بزم طربمپرده گوش گل افگار شد از شیون شمع
نازم آن حسن که در جلوه ز شهرت باشدخاطرآشوب گل و قاعده برهمزن شمع
برنتابد ز بتان جلوه گرفتار کسیصبح را کرده هواداری گل دشمن شمع
می گدازم نفسی بی شرر و شعله و دودداغ آن سوز نهانم که نباشد فن شمع
وقت آرایش ایوان بهارست که بازکوه از جوش گل و لاله بود معدن شمع
غالب از هستی خویش ست عذابی که مراستهم ز خود خار غم آویخته در دامن شمع