شمارهٔ ۱۷۶
چه خیزد از سخنی کز درون جان نبودبریده باد زبانی که خونچنان نبود
حکیم ساقی و می تند و من ز بدخوییز رطل باده به خشم آیم ار گران نبود
نگفته ام ستم از جانب خداست ولیخدا به عهد تو بر خلق مهربان نبود
ز نازکی نتواند نهفت راز مراخیال بوسه بر آن پای بی نشان نبود
چو عشرتی که کند فاسق تنک مایهز زخم خون به زبان لیسم ار روان نبود
ز خویش رفته ام و فرصتی طمع دارمکه باز گردم و جز دوست ارمغان نبود
زمام ناقه به دست تصرف شوق ستبه سوی قیس گرایش ز ساربان نبود
فرو برد نفس سرد من جهنم رااگر نشاط عطای تو در میان نبود
مرا که لب به طلب آشنا نخواسته ایروا مدار که شاهد ضمیردان نبود
امید بلهوس و حسرت من افزون شدازین نوید که اندوه، جاودان نبود
به التفات نگارم چه جای تهنیت ستدعا کنید که نوعی ز امتحان نبود
عجب بود سر همخوابی کسی غالبمرا که بالش و بستر ز پرنیان نبود