شمارهٔ ۱۷۷
دوش کز گردش بختم گله بر روی تو بودچشم سوی فلک و روی سخن سوی تو بود
آنچه شب شمع گمان کردی و رفتی به عتابنفسم پرده گشای اثر خوی تو بود
چرخ کج باخت به من در خم دام تو فگندنعل واژون بلا حلقه گیسوی تو بود
دوست دارم گرهی را که به کارم زده اندکاین همانست که پیوسته در ابروی تو بود
چه عجب صانع اگر نقش دهانت گم کردکو خود از حیرتیان رخ نیکوی تو بود
شب چه دانی ز تو در بزم به خوبان چه گذشتخاصه بر صدرنشینی که به پهلوی تو بود
مردن و جان به تمنای شهادت دادنهم ز اندیشه آزردن بازوی تو بود
خلد را از نفس شعله فشان می سوزمتا ندانند حریفان که سر کوی تو بود
روش باد بهاری به گمانم افگندکاین گل و غنچه پی قافله بوی تو بود
به کف باد مباد این همه رسوایی دلکاخر از پردگیان شکن موی تو بود
هم از آن پیش که مشاطه بدرآموز شودنقش هر شیوه در آیینه زانوی تو بود
لاله و گل دمد از طرف مزارش پس مرگتا چهها در دل غالب هوس روی تو بود