شمارهٔ ۱۱۹
هر دم ز نشاطم دل آزاد بجنبدتا کیست درین پرده که بی باد بجنبد؟
بر هم زدن کار من آسان تر از آنستکز باد سحر طره شمشاد بجنبد
خواهم ز تو آزردگی غیر و چو بینمعرق حسد خاطر ناشاد بجنبد
مردم به دم و داغم از آن صید که در داملختی پی مشغولی صیاد بجنبد
هان شیخ پریخوان می گلگون به قدح ریزتا در نظرت بال پریزاد بجنبد
برقی به فشار آرم و ابری به تراوشزان دشنه که اندر کف جلاد بجنبد
از رشک به خون غلتم و از ذوق برقصمزان تیشه که در پنجه فرهاد بجنبد
ای آن که در اصلاح تو هرگز ندهد سودچون طبع کجت را رگ بیداد بجنبد
هر پویه که گرد دل آگاه بگرددهر چاره که در خاطر استاد بجنبد
وصل تو به نیروی دعانیست ازین بعدخون باد زبانی که به اوراد بجنبد
غالب قلمت پرده گشای دم عیسی ستچون بر روش طرز خداداد بجنبد