گنج

شمارهٔ ۱۱۸

بی دل نشد ار دل به بت غالیه مو دادگویی مگر آن دل که ز من برد به او داد
سخته ست دل غیر وگر از ننگ نگوییبرگشتن مژگان تو گوید که چه رو داد
شایسته همین ما و تو بودیم که تقدیرما را سخن نغز و ترا روی نکو داد
ساقی دگرم بود به میخانه ز مسجدمی یک دو قدح بود و فریبم به سبو داد
برخیز که دلجویی من بر تو حرام ستای آن که ندانی خبرم زان سر کو داد
زین ساده دلی داد که چون دید به خوابمترسید خود و مژده مرگم به عدو داد
حسن تو به ساقیگری آیین نشناسدمست آمد و یکبار دو ساغر ز دو سو داد
در گلشنم و آرم از آن روی نکو یاددر دوزخم و خواهم از آن تندی خو داد
گفتن سخن از پایه غالب نه ز هوش ستامروز که مستم خبری خواهم ازو داد