شمارهٔ ۱۱۷
به بند پرسش حالم نمی توان افتادتوان شناخت ز بندی که بر زبان افتاد
فغان من دل خلق آب کرد ورنه هنوزنگفته ام که مرا کار با فلان افتاد
من آن نیم که بتانم کنند دلجوییخوشم ز بخت که دلدار بدگمان افتاد
ز رشک غیر به دل خون فتاد ناگه و منبه خون تپم که چه افتاد تا چنان افتاد؟
هم از تصرف بی تابی زلیخا بودبه چاه یوسف اگر راه کاروان افتاد
حدیث می به دف و چنگ در میان داریمکنون که کار به شیخ نهفته دان افتاد
فرو نیامدم از بس که بیخودم به طلبهزار بار گذارم بر آشیان افتاد
به کوی یار ز پا افتم و کنم فریادبدان دریغ که دانند ناگهان افتاد
شب ار چه با تو به دعویِّ ما ، نُمایی داشت،به روز طشت مه از بام آسمان افتاد
نفس شراره فشانست و نطق شعله دروز حرفِ خویش ، که باز آتشم به جان افتاد
غریبم و تو زباندان من نه ای غالببه بند پرسش حالم نمی توان افتاد