گنج

شمارهٔ ۲۶۷

وحشتی در سفر از برگ سفر داشته‌ایمتوشه راه دلی بود که برداشته‌ایم
لغزد از تاب بناگوش تو مستانه و ماتکیه بر پاکی دامان گهر داشته‌ایم
زخم ناخورده ما روزی اغیار مکنکان به آرایش دامان نظر داشته‌ایم
ناله تا گم نکند راه لب از ظلمت غمجان چراغی‌ست که بر راهگذر داشته‌ایم
تو دماغ از می پر زور رسانیده و مابر در خُمکده خشتی ته سر داشته‌ایم
جا گرفتن به دل دوست نه اندازه ماستتو همان گیر که آهیم و اثر داشته‌ایم
مژه تا خون دل افشاند ز ریزش استادماتم طالع اجزای جگر داشته‌ایم
داغ احسان قبولی ز لئیمانش نیستناز بر خرمی بخت هنر داشته‌ایم
پیش ازین مشرب ما نیز سخن‌سازی بودلختی از خوشدلی غیر خبر داشته‌ایم
وارسیدیم که غالب به میان بود نقابکاش دانیم که از روی که برداشته‌ایم؟