شمارهٔ ۷۳
لذت عشقم ز فیض بینوایی حاصلستآنچنان تنگست دست من که پنداری دلست
هم به قدر جوشش دریا تنومندست موجتیغ سیراب از روانی های خون بسملست
وای لب گر دل ز تاب تشنگی نگدازدممیگساران مست و من مخمور و ساقی غافلست
در خم بند تغافل نالم از بیداد عمرپرده ساز فغانم پشت چشم قاتلست
بس که ضبط مشق غم فرسود اعضای مراراز دل از همنشینانم نهفتن مشکلست
شهری دل نیست گر حسرت مر اینجا از چه روچشم اهل دل زبان دان نگاه سائلست
با همه نزدیکی از وی کام دل نتوان گرفتتشنه ما بر کنار آب جو پا در گلست
در نورد گفتگو از آگهی وامانده ایمپیچ و تاب ره نشان دوری سر منزلست
عقل در اثبات وحدت خیره می گردد چراهر چه جز هستی ست هیچ و هر چه جز حق باطلست؟
ما همان عین خودیم اما خود از وهم دوییدر میان و غالب ما و غالب حائلست