شمارهٔ ۱۵۲
شوخی چشم حبیب فتنه ایام شدقسمت بخت رقیب گردش صد جام شد
تا تو به عزم حرم ناقه فگندی به راهکعبه ز فرش سیاه مردمک احرام شد
پیچ و خم دستگاه کرد فزون حرص جاهریشه چو آمد برون دانه ما دام شد
هست تفاوت بسی هم ز رطب تا نبیذلذت دیگر دهد بوسه چو دشنام شد
ای که ترا خواستم لب ز مکیدن فگارخود لبم اندر طلب خسته ابرام شد
گر همه مهری برو ور همه خشمی بخسبصبح امید مرا روز سیه شام شد
ساده دلم در امید خشم تو گیرم به مهربوسه شود در لبم هر چه ز پیغام شد
همچو خسی کش شرر چهره گشایی کندصورت آغاز ما معنی انجام شد
دیگرم از روزگار شکوه چه در خور بودناله شررتاب شد اشک جگرفام شد
ای شده غالب ستای دشمنی بخت بینخود صفت دشمنست آنچه مرا نام شد