گنج

شمارهٔ ۲۰

قافیه: ورا۱۰ بیت
به خلوت مژده نزدیکی یارست پهلو رافریب امتحان پاکبازی داده ام او را
ز محو پرده محمل، مگو فرهاد را میرمکه می خاید به ذوق فتنه شادروان مشکو را
جهان از باده و شاهد بدان ماند که پنداریبه دنیا از پس آدم فرستادند مینو را
ز من رنجیده با اغیار در نازست و می خواهدبه جنبش های ابرو از گره پردازد ابرو را
به زور تندخویی خستگان را رام خود کردنبه آتش بردن است از موی تاب پیچش مو را
نباشد دیده تا حق بین مده دستوری اشکشچو گوهرسنج کو پیش از گهر سنجد ترازو را
چو بنشیند به محفل بگذرانم در دل تنگشکه رنجد غیر ازو چون بی سبب در هم کشد رو را
اگر داند که در نسبت مرا با کیست همچشمیکشد در دیده هر گردی که از ره خیزد آهو را
بهاران گو برو مشاطه کوه و بیابان شوگل از لخت دل عشاق زیبد آن سر کو را
نشان دور است غالب در سخن این شیوه بس نبودبدین زورین کمان می‌آزمایم دست و بازو را