شمارهٔ ۱۸۰
چاک از جیبم به دامان میرودتا چه بر چاک از گریبان میرود
جوهر طبعم درخشانست لیکروزم اندر ابر پنهان میرود
گر بود مشکل مرنج ای دل که کارچون رود از دست آسان میرود
جز سخن کفری و ایمانی کجاست؟خود سخن در کفر و ایمان میرود
هر شمیمی را مشامی درخور استبوی پیراهن به کنعان میرود
آید و از ذوق نشناسم که کیستتا رود پنداشتی جان میرود
میبرد اما نه یک جا میبردمیرود اما پریشان میرود
هرکه بیند در رهش گوید همیقبلهٔ آتشپرستان میرود
اول ماه است و از شرم تو ماهآخر شب از شبستان میرود
بگذر از دشمن دلش سخت است سختآبروی تیر و پیکان میرود
کیست تا گوید بدان ایواننشینآنچه بر غالب ز دربان میرود؟