شمارهٔ ۱۲۹
ذوقش به وصل گرچه زبانم ز کار بردلب در هجوم بوسه ز پایش نگار برد
تا خود به پرده ره ندهد کامجوی رادر پرده رخ نمود و دل از پرده دار برد
گفتند حور و کوثر و دادند ذوق کارمنع ست نام شاهد و می آشکار برد
نعش مرا بسوز کم از برهمن نیمننگ نسوختن نتوان در مزار برد
گل چهره برفروخت بدان سان که بارهاپروانه را هوس به سر شاخسار برد
دادم به بوسه جان و خوشم کان بهانه جوینرخش دو چند کرد و شگرفی به کار برد
می داد و بذله جست مگر ابر و قلزمیمکاورد قطره و گهر شاهوار برد
تا فتنه راز گردش چشم سیاه گفتکینی که داشتم به دل از روزگار برد
پیشم از آن بپرس که پرسی و اهل کویگویند خسته زحمت خود زین دیار برد
نازم فریب صلح که غالب ز کوی توناکام رفت و خاطر امیدوار برد