گنج

شمارهٔ ۱۲۸

کو فنا تا همه آلایش پندار برداز صور جلوه و از آینه زنگار برد
شب ز خود رفتم و بر شعله گشودم آغوشکو بدآموز که پیغاره به دلدار برد
گفته باشی که به هر حیله در آتش فگنشغیر می خواست مرا بی تو به گلزار برد
باز چسبیده لب از جوش حلاوت با هممرگ مشکل که ز ما لذت گفتار برد
عشوه مرحمت چرخ مخر کاین عیاریوسف از چاه برآرد که به بازار برد
شوق گستاخ و تو سرمست بدان رسواییهان ادایی که دل و دست من از کار برد
خونچکانست نسیم از اثر ناله منکیست کز سعی نظر پی به در یار برد
تو نیایی به لب بام و به کوی تو مدامدیده ذوق نگه از روزن دیوار برد
ناز را آینه ماییم بفرما تا شوقبه تو از جانب ما مژده دیدار برد
مژه ات سفت دل و رفت نگاه تو فروکز ضمیرم گله سرزنش خار برد
خاکی از رهگذر دوست به فرقم ریزیدتا ز دل حسرت آرایش دستار برد
می زند دم ز فنا غالب و تسکینش نیستبو که توفیق ز گفتار به کردار برد