گنج

شمارهٔ ۱۳۰

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)قافیه: د۱۱ بیت
حور بهشتی ز یاد آن بت کشمیر بردبیم صراط از نهاد آن دم شمشیر برد
شبروی غمزه ای صبر و دل و دین ربودجان که ازو بازماند شحنه تقدیر برد
ناله در ایوار شوق توشه راهی نداشتبست به غارت کمر فرصت شبگیر برد
شوق بلندی گرای پایه منصور جستحوصله نارسا پی به سر تیر برد
زد نگهت بر دلم مخزن اسرار دیدخواست کلیدش برد طاقت تقریر برد
جنبش ابرو نبود از پی قتلم ضرورغمزه ز بی طاقتی دست به شمشیر برد
روشنیی داشت عشق چاشنیی داشت مهرآن خس از آتش گرفت این شکر از شیر برد
خانه زنبور شد کلبه ام از دست چرخبس که ز آب و گلم رغبت تعمیر برد
سردی مهر کسی آب رخ شعله ریختگرمی نبض دلم عرض تباشیر برد
عشق ز خاک درت سرمه بینش گرفتیاوه درآمد هوس نسخه اکسیر برد
با خودش افتاده کار باک ز غالب مدارذوق فغانش ز دل ورزش تأثیر برد