شمارهٔ ۶۹
کشته را رشک کشته دگرستمن و زخمی که بر دل از جگرست
رمد اجزای روزگار ز همروز و شب در قفای یکدگرست
مستی انداز لغزشی داردحیف پایی که آفتش ز سرست
ناله را مالدار کرد اثردل سختش دکان شیشه گرست
دوستان دشمنند ور نه مدامتیغ او تیز و خون ما هدرست
پرده عیب جو دریده اونوک کلکم ز دشنه تیزترست
عقل و دین برده ای دل و جان نیزآنچه از ما نبرده ای خبرست
شه حریر و گدا پلاس بریدآنچه من قطع کرده ام نظر است
منت از دل نمی توان برداشتشکر ایزد که ناله بی اثرست
قفس و دام را گناهی نیستریختن در نهاد بال و پرست
ریزد آن برگ و این گل افشاندهم خزان هم بهار در گذرست
کم خود گیر و بیش شو غالبقطره از ترک خویشتن گهرست