گنج

شمارهٔ ۶۸

چشمم از ابر اشکبارترستاز عرق جبهه بهارترست
گریه کرد از فریب و زارم کشتنگه از تیغ آبدارترست
می برانگیزدش به کشتن مندشمن از دوست غمگسارترست
دی مگر مست بوده ای کامروزشکرم از شکوه ناگوارترست
ای که خوی تو همچو روی تو نیستدیده از دل امیدوارترست
نو به دولت رسیده را نگریدخطش از زلف مشکبارترست
طفلی و پر دلیر می شکنیآه عهدی که استوارترست
همه عجز و نیاز می خواهندزارتر هر که حق گزارترست
خسته از راه دور می آیمپا ز تن پاره ای فگارترست
شکوه از خوی دوست نتوان کردباده تند سازگارترست
می‌رسد گر به خویشتن نازدغالب از خویش خاکسارترست