شمارهٔ ۶۷
به خود رسیدنش از ناز بس که دشوارستچو ما به دام تمنای خود گرفتارست
تمام زحمتم، از هستیم چه می پرسی؟ز جسم لاغر خویشم به پیرهن خارست
صلای قتل ده و جانفشانی ما بینبرای کشتن عشاق وعده بسیارست
ستم کش سر ناموس جوی خویشتنمکه تا ز جیب برآمد به بند دستارست
به شب حکایت قتلم ز غیر می شنودهنوز فتنه به ذوق فسانه بیدارست
به قامت من از آوارگی ست پیرهنیکه خار رهگذرش پود و جاده اش تارست
بیا که فصل بهارست و گل به صحن چمنگشاده روی تر از شاهدان بازارست
غمم شنیدن و لختی به خود فرو رفتنخوشا فریب ترحم چه ساده پر کارست
فناست هستی من در تصور کمرشچو نغمه ای که هنوزش وجود در تارست
ز آفرینش عالم غرض جز آدم نیستبه گرد نقطه ما دور هفت پرگارست
نگاه خیره شد از پرتو رخش غالبتو گویی آینه ما سراب دیدارست