شمارهٔ ۶۶
چو صبح من ز سیاهی به شام مانندستچه گوییم که ز شب چند رفت یا چندست؟
به رنج از پی راحت نگاه داشته اندز حکمت ست که پای شکسته در بندست؟
درازدستی من چاکی ار فگند چه عیبز پیش دلق ورع با هزار پیوندست
نگفته ای که به تلخی بساز و پند پذیربرو که باده ما تلخ تر از این پندست
وجود او همه حسنست و هستیم همه عشقبه بخت دشمن و اقبال دوست سوگندست
نگاه مهر به دل سر نداده چشمه نوشهنوز عیش به اندازه شکرخندست
ز بیم آن که مبادا بمیرم از شادینگوید ار چه به مرگ من آرزمندست
شمار کج روی دوست در نظر دارمدرین نورد ندانم که آسمان چندست
اگر نه بهر من از بهر خود عزیز دارکه بنده خوبی او خوبی خداوندست
نه آن بود که وفا خواهد از جهان غالببدین که پرسد و گویند هست، خرسندست