گنج

شمارهٔ ۱۰۷

نقشم گرفته دوست نمودن چه احتیاج؟آیینه مرا به زدودن چه احتیاج؟
با پیرهن ز ناز فرو می رود به دلبند قبای دوست گشودن چه احتیاج؟
چون می توان به رهگذر دوست خاک شدبر خاک راه ناصیه سودن چه احتیاج؟
بنگر که شعله از نفسم بال می زنددیگر ز من فسانه شنودن چه احتیاج؟
از خود به ذوق زمزمه ای می توان گذشتچندین هزار پرده سرودن چه احتیاج؟
در دست دیگری ست سفید و سیاه مابا روز و شب به عربده بودن چه احتیاج؟
تا لب گشوده ای مزه در دل دویده استبوس لب ترا به ربودن چه احتیاج؟
بفگن در آتش و تب و تابم نظاره کنغمنامه مرا به گشودن چه احتیاج؟
آن کن که در نگاه کسان محتشم شویبر خویش هم ز خویش فزودن چه احتیاج؟
خوابست وجه همت آواره بینشانمحو رخ ترا به غنودن چه احتیاج
تاب سموم فتنه گرانی ست غالباکشت امید را به درودن چه احتیاج؟