شمارهٔ ۹۷
دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیستدانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست
در عرض غمت پیکر اندیشه لالمپا تا سرم انداز بیانست و بیان نیست
فرمان تو بر جان من و کار من از توبی پرده به هر پرده روانست و روان نیست
نازم به فریبی که دهی اهل نظر راکز بوسه پیامی به دهانست و دهان نیست
داغیم ز گلشن که بهارست و بقا هیچشادیم به گلخن که خزانست و خزان نیست
سرمایه هر قطره که گم گشت به دریاسودی است که مانا به زیانست و زیان نیست
در هر مژه و بر هم زدن این خلق جدیدستنظاره سگالد که همانست و همان نیست
در شاخ بود موج گل از جوش بهارانچون باده به مینا که نهانست و نهان نیست
ناکس ز تنومندی ظاهر نشود کسچون سنگ سر ره که گرانست و گران نیست
پهلو بشکافید و ببینید دلم راتا چند بگویم که چه سانست و چه سان نیست؟
غالب هله نظارگی خویش توان بودزین پرده برون آ که چنانست و چنان نیست