گنج

شمارهٔ ۹۸

چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیستقیامت ست دل دیر مهربان تو نیست
فریبِ آشتی ام دِه ، ظفر مبارک باد،دل ستم زده در بند امتحان تو نیست
مگر ز پاره سنگم که ریزدت دم تیغبکش، مترس که در سود من زیان تو نیست
دلم به عهد وفایی فریفت نامه سپارخوش ست وعده تو گرچه از زبان تو نیست
شکست رنگ تو از عشق خوش تماشایی ستبهار دهر به رنگینی خزان تو نیست
شباهتی ست مر آن را که برنیامده استوگر نه موی به باریکی میان تو نیست
ز حق مرنج و در ابرو ز خشم چین مفگنخوش ست رسم وفا گرچه در زمان تو نیست
عتاب و مهر تماشاییان حوصله اندبه هیچ عربده اندیشه رازدان تو نیست
روان فدایِ تو  کِم ، نام  بُرده ای ناصح،زهی لطافت ذوقی که در بیان تو نیست
دل از خموشی لعلت امیدوار چراست؟چه گفته ای به زبانی که در دهان تو نیست؟
گمان زیست بود بر منت ز بی دردیبدست مرگ ولی بدتر از گمان تو نیست
عیار آتش سوزان گرفته ام صد باربه سینه تابی داغ غم نهان تو نیست
تغافل تو دلیل تجاهل افتاده ستتو و خدای تو، غالب ز بندگان تو نیست؟