شمارهٔ ۷۱
ما لاغریم گر کمر یار نازکستفرقی ست در میانه که بسیار نازکست
دارم دلی ز آبله نازک نهادترآهسته پا نهم که سر خار نازکست
از جنبش نسیم فرو ریزدی ز همما را چو برگ گل در و دیوار نازکست
باناله ام ز سنگ دلیهای خود منازغافل قماش طاقت کهسار نازکست
زحمت کشید و آن مژه برگشت همچنانما سخت جان و لذت آزار نازکست
رسواییی مباد خودآرایی تراگل پر مزن که گوشه دستار نازکست
ترسم تپش ز بند برون افگند مراتاب کمند کاکل خمدار نازکست
از جلوه ناگداختن و رو نساختنآیینه را ببین که چه مقدار نازکست
می رنجد از تحمل ما بر جفای خویشهان شکوه ای که خاطر دلدار نازکست
از ناتوانی جگر و معده باک نیستغالب دل و دماغ تو بسیار نازکست