گنج

شمارهٔ ۱۰۱

گل را به جرم عربده رنگ و بو گرفتراه سخن به عاشق آزرم جو گرفت
لطف خدای ذوق نشاطش نمی دهدکافر دلی که با ستم دوست خو گرفت
چون اصل کار در نظر همنشین نبودبیچاره خرده بر روش جستجو گرفت
در خلوتی گشود خیالم ره دعاکز تنگی بساط نفس در گلو گرفت
شرمنده نوازش گردون نمانده امگر چاک دوخت، جامه به مزد رفو گرفت
با خویشتن چه مایه نظرباز بوده است؟کز من دل مرا به هزار آرزو گرفت
گفتم خود از مشاهده بخشایش آوردخوش باد حال دوست که حالم نکو گرفت
از یک سبوست باده و قسمت جدا جداستجمشید جام برد و قلندر کدو گرفت
فرمانروا نگشت مسلمان به هیچ عصرگر رفت مغ ز میکده، ترسا فرو گرفت
ایمان اگر به خوف و رجا کردم استواراخلاص در نمود وفایم دورو گرفت
هر فتنه در نشاط و سماع آورد مراگویی فلک به عربده هنجار او گرفت
رضوان چو شهد و شیر به غالب حواله کردبیچاره باز داد و می مشکبو گرفت