گنج

شمارهٔ ۱۰۰

خواست کز ما رنجد و تقریب رنجیدن نداشتجرم غیر از دوست پرسیدم و پرسیدن نداشت
آمد و از تنگی جا جبهه پرچین کرد و رفتبر خود از ذوق قدوم دوست بالیدن نداشت
شد فگار از نازکی چندان که رفتارش نماندنازنین پایش به کوی غیر بوسیدن نداشت
گل فراوان بود و می پر زور دوشم بر بساطخود به خود پیمانه می گردید و گردیدن نداشت
دیر خواندی سوی خویش و زود فهمیدم دریغبیش از این پایم ز گرد راه پیچیدن نداشت
جوش حسرت بر سر خاکم ز بس جا تنگ کردهمچو نبض مرده دود شمع جنبیدن نداشت
گر منافق وصل ناخوش ور موافق هجر تلخدیده داغم کرد، روی دوستان دیدن نداشت
برد آدم از امانت هر چه گردون برنتافتریخت می بر خاک چون در جام گنجیدن نداشت
گر نیم آزاد خود را در تعلق باختمسود زیر کوه دامانی که برچیدن نداشت
نامرادی بود نوعی آبرو غالب دریغدر هلاک خویش کوشیدیم و کوشیدن نداشت