شمارهٔ ۲۹۳
سرشک افشانی چشم ترش بینشه خوبان و گنج گوهرش بین
ادای دلستانی رفته از یادهوای جانفشانی در سرش بین
به دشت آورده رو سیل ست گوییروا رو در گدایان درش بین
صفای تن فزون تر کرده رسوادل از اندیشه لرزان در برش بین
بجا مانده عتاب و غمزه و نازمتاع ناروای کشورش بین
رقیب از کوچه گردی آبرو یافتبه کوی دوست دشمن رهبرش بین
ز من آیین غمخواری پسندیدبه شبها جای من بر بسترش بین
گذشت آن کز غم ما بی خبر بودبه خویش از خویش بی پرواترش بین
مه نو کرده کاهش پیکرش رابه چشم کم همان مه پیکرش بین
چکد در سجده خون از چشم مستشگدازش های نفس کافرش بین
اگر غم بر لبش جا کرد غم نیستز جان تن زن لب جانپرورش بین
خداوندش به خون ما مگیرادبه بی تابی نگه بر خنجرش بین
به رسم چاره جویی پیش غالبشکایت سنج چرخ و اخترش بین