گنج

شمارهٔ ۲۰۴

یارب ز جنون طرح غمی در نظرم ریزصد بادیه در قالب دیوار و درم ریز
از مهر جهانتاب امید نظرم نیستاین تشت پر از آتش سوزان به سرم ریز
دل را ز غم گریه بیرنگ به جوش آراجزای جگر حل کن و در چشم ترم ریز
هر برق که نظاره گدازست نهادشبگداز و به پیمانه ذوق نظرم ریز
سرمست می لذت دردم به خرام آروین شیشه دل بشکن و در رهگذرم ریز
هر خون که عبث گرم شود در دلم افگنهر برق که بی صرفه جهد بر اثرم ریز
هر جا نم آبی ست به مژگان ترم بخشاز قلزم و جیحون کف خاکی به سرم ریز
از شیشه گر آیین نتوان بست شبم راباری گل پیمانه به جیب سحرم ریز
گیرم که به افشاندن الماس نیرزممشتی نمک سوده به زخم جگرم ریز
این سوز طبیعی نگدازد نفسم راصد شعله بیفشار و به مغز شررم ریز
مسکین خبر از لذت آزار نداردخارم کن و در رهگذر چاره گرم ریز
وجهی که به پامزد توان داد ندارمآبم کن و اندر قدم نامه برم ریز
دارم سر هم طرحی غالب چه جنونست؟یارب ز جنون طرح غمی در نظرم ریز