شمارهٔ ۷۵
گرد ره خویش از نفسم باز ندانستننگش ز خرام آمد و پرواز ندانست
زانسان غم ما خورد که رسوایی ما راخصم از اثر غمزهٔ غماز ندانست
فریاد که تا این همه خون خوردنم از غمیک ره به دلش کرد گذر راز ندانست
نازم نگه شرم که دلها ز میان بردزانسان که خود آن چشم فسونساز ندانست
یک چند به هم ساخته ناکام گذشتیممن عشوه نپذرفتم و او ناز ندانست
از شاخ گل افشاند و ز خارا گهر انگیختآیینهٔ ما در خور پرداز ندانست
گریم که برد موجهٔ خون خوابگهاش رادر ناله مرا دوست ز آواز ندانست
همدم که ز اقبال نوید اثرم داداندوه نگاه غلطانداز ندانست
مخمور مکافات به خلد و سقر آویختمشتاق عطا شعله ز گل باز ندانست
غالب سخن از هند برون بر که کس اینجاسنگ از گهر و شعبده ز اعجاز ندانست