شمارهٔ ۲۷۷
چون شمع رود شب همه شب دود ز سرمانزین گونه کرا روز به سر رفت؟ مگرمان
آذر بپرستیم و رخ از شعله نتابیمای خوانده به سوی خود ازین راهگذرمان
در عشق تو ضرب المثل راهروانیمبگذار به ره خفته و از بیشه مبرمان
از بی خردی کوی ترا خلد شمردیمچونست که در کوی تو ره نیست دگرمان
مستیم بیا تن زن و لب بر لب ما نهحاشا که بود تفرقه لب ز شکرمان
طول شب هجران بود اندر حق ما خاصاز همنفسان کس نشناسد به سحرمان
بی وجه می آشفته و خواریم بدا مادر میکده از ما نستانند اگرمان
از ارزش ما بی هنران مانده شگفتیدر بند غم انداخته گردون به هنرمان
چون تازگی حوصله خویش نداندداند که بود ناله به امید اثرمان
غالب چه زیان ناله اگر گرمروی کردسوزی به دل اندر نه و داغی به جگرمان