شمارهٔ ۳۲۳
نخواهم از صف حوران ز صد هزار یکیمرا بس ست ز خوبان روزگار یکی
سراغ وحدت ذاتش توان ز کثرت جستکه سایرست در اعداد بی شمار یکی
کسی که مدعی سستی اساس وفاستنشان دهد ز بناهای استوار یکی
چه گویم از دل و جانی که در بساط من ست؟ستم رسیده یکی ناامیدوار یکی
دو برق فتنه نهفتند در کف خاکیبلای جبر یکی رنج اختیار یکی
دلا منال که گویند در صف عشاقستوه آمده از جور خوی یار یکی
ز ناله ام به دلت می رسد هزار آسیبنشد که سنگ تو بیرون دهد شرار یکی
مرو ز آینه خانه که خوش تماشایی ستیکی تو محو خودی و چو تو هزار یکی
زهی نگاه سبک سیر و شرم دوراندیشیکی به دزدی دل رفت و پرده دار یکی
قماش هستی من یکسر آتش ست آتشمرا چو شعله بود پشت و روی کار یکی
چه شد که ریخت زبان رنگ صد هزار سخن؟به خون سرشته نوایی ز دل برآر یکی
دم از ریاست دهلی نمی زنم غالبمنم ز خاک نشینان آن دیار یکی