شمارهٔ ۱۲۶
خوش ست آن که با خویش جز غم نداردولی خوشترست آن که این هم ندارد
قوی کرده پیوند ناسور پشتشگرانمایه زخمی که مرهم ندارد
سرابی که رخشد به ویرانه خوشترز چشمی که پیرایه نم ندارد
به جوش عرق رنگ درباخت رویتگل از نازکی تاب شبنم ندارد
گلت را نوا نرگست را تماشاتو داری بهاری که عالم ندارد
چه ناکس شمرد آن که خون ریخت ما رابه تیغی که ترکیب او خم ندارد
ز ماتم نباشد سیه پوش زلفتکه هندو بدین گونه ماتم ندارد
نگهدار خود را وز آینه بگذرنگاه تو پروای خود هم ندارد
سخن نیست در لطف این قطعه غالببهشتی بود هند کادم ندارد