شمارهٔ ۲۵۷
میربایم بوسه و عرض ندامت میکنماختراعی چند در آداب صحبت میکنم
ناتوانم برنتابم صدمه لیک از فرط آزتا درآویزد به من اظهار طاقت میکنم
گویی از دشواری غم اندکی دانسته استمیکشد بیجرم و میداند مروت میکنم
در تپش هر ذره از خاکم سویدای دل استهرچه از من رفت و هم بر خویش قسمت میکنم
غافلم زان پیچ و تاب غصه کز غم در دل استدل شکاف آهی به امید فراغت میکنم
سنگ و خشت از مسجد ویرانه میآرم به شهرخانهای در کوی ترسایان عمارت میکنم
کردهام ایمان خود را دستمزد خویشتنمیتراشم پیکر از سنگ و عبادت میکنم
چشم بد دور التفاتی در خیال آوردهامهرچه دشمن میکند با دوست نسبت میکنم
دستگاه گلفشانیهای رحمت دیدهامخنده بر بیبرگی توفیق طاعت میکنم
زنگ غم ز آیینه دل جز به می نتوان زدوددردم از دهر است و با ساقی شکایت میکنم
غالبم غالب هم آیین برنتابم در سخنبزم بر هم میزنم چندان که خلوت میکنم