گنج

شمارهٔ ۳۰۴

گاهی به چشم دشمن و گاهی در آینهبر کار عیب جویی خویشم هر آینه
حیرت نصیب دیده ز بی تابی دل ستسیماب را حقی ست همانا بر آینه
تا خود دل که جلوه گه روی یار شدخنجر به خویش می کشد از جوهر آینه
باشد که خاکساری ما بردهد فروغگویی سپرده ایم به روشنگر آینه
محو خودی و داد رقیبان نمی دهیای بر رخت ز چشم تو حیران تر آینه
دورت ربوده ناز به خود هم نمی رسیتا چند در هوای تو ریزد پر آینه
دردا که دیده را نم اشکی نمانده استکاندر وداع دل زند آبی بر آینه
در هر نظر به رنگ دگر جلوه می کنیحسنت طلسم و فتنه و افسونگر آینه
هر یک گدای بوسه و نظاره کسی ستاز جم پیاله بین و ز اسکندر آینه
آهن چه داد غمزه سحرآفرین دهدغالب به جز دلش نبود در خور آینه