شمارهٔ ۲۹۵
عرض خود برد که رسوایی ما خیزد ازوفتنه خویی ست ندانم چه بلا خیزد ازو
تا ازین بی ادبی قهر تو افزون گرددگله سازی ست که آهنگ دعا خیزد ازو
نم اشکی چو به خاکم بفشانی از مهرخاک بالد به خود و مهرگیا خیزد ازو
پیش ما دوزخ جاوید بهشت ست بهشتباد آباد دیاری که وفا خیزد ازو
بینوایان تو درد سر دعوی ندهندبشکند ساز وفایی که صدا خیزد ازو
دل به یاران چه ره آورد سفر عرض کندمگر آهی که ز جور رفقا خیزد ازو
نجهد زیر سرانگشت تو نبضم که مرانیست دردی که تمنای دوا خیزد ازو
به مشام که رسد نکهت زلف سیهی؟که همه بیخودی باد صبا خیزد ازو
بوسه بعد از طلب بوسه نبخشد لذتچون جوابی که به انداز حیا خیزد ازو
محو افسونگر نازیم که او را با مادورباشی ست که آهنگ بیا خیزد ازو
دیگر امروز به ما بر سر جنگ آمده استبه ادایی که همه صلح و صفا خیزد ازو
بلبل گلشن عشق آمده غالب ز ازلحیف گر زمزمه مدح و ثنا خیزد ازو