شمارهٔ ۲۵۵
بخت در خوابست می خواهم که بیدارش کنمپاره ای غوغای محشر کو که در کارش کنم؟
با تو عرض وعده ات حاشا که از ابرام نیستهر چه می گویی همی خواهم که تکرارش کنم
جهان بهایش گفتم و اندر ادایش کاهلمتا دگر دلسرد زین مشتی خریدارش کنم
بر لب جویش خرامان کرده شوقم دور نیستکز هنر چون خود اسیر دام رفتارش کنم
مردم و بر من نبخشود و کنون باز از هوسامتحان تازه می خواهم که در کارش کنم
راحت خود جستم و رنج فراوان یافتممژده دشمن را اگر جهدی در آزارش کنم
در غمش عمری به سر بردم ز دعوی شرم نیستفرصتی کو کز وفای خود خبردارش کنم
اختلاط شبنم و خورشید تابان دیده امجرأتی باید که عرض شوق دیدارش کنم
تا بیاگاهانمت از ناتوانیهای خویشطاقت یک خلق باید صرف اظهارش کنم
نکته هایش بی دهن می ریزد از لب غالبابی زبان گردم که شرح لطف گفتارش کنم