گنج

شمارهٔ ۱۳۶

شادم به خیالت که ز تابم به در آورداز کشمکش حسرت خوابم به در آورد
فریاد که شوق تو به کاشانه زد آتشوانگاه پی بردن آبم به در آورد
رسوایی من خواست مگر کاین همه سرمستدور فلک از بزم شرابم به در آورد
افگنده به جیحون فلک از وادی و شادمکز پیچ و خم موج سرابم به در آورد
جان بر سر مکتوب تو از شوق فشاندناز عهده تحریر جوابم به در آورد
نازم به نگاهت که ز سرمستی اندازاز تفرقه مهر و عتابم به در آورد
ساقی نگهی تا بشناسم ز چه جام استآن باده که از بند حجابم به در آورد
نازم به گرانمایگی سعی تحیرکز سر حد این دیر خرابم به در آورد
آن کشتی اشکسته ز موجم که تباهیافگند در آتش گر از آبم به در آورد
غالب ز عزیزان وطن بوده‌ام اماآوارگی از فرد حسابم به در آورد