شمارهٔ ۱۱۱
باده پرتو خورشید و ایاغ دم صبحمفت آنان که درآیند به باغ دم صبح
آفتابیم، به هم دشمن و همدرد ای شمعما هلاک سر شامیم و تو داغ دم صبح
بعد آنان که قریب اند به ما نوبت ماستآخر کلفت شبهاست فراغ دم صبح
زین سپس جلوه خور جای چراغان گیردشب اندیشه ز ما یافت سراغ دم صبح
پیش از این باد بهار این همه سرمست نبودشبنم ماست که تر کرده دماغ دم صبح
سخن ما ز لطافت همه سر جوش میی ستکه فرو ریخته از طرف ایاغ دم صبح
ذوق مستی ز هماهنگی بلبل خیزدمفگن آواز بر آواز کلاغ دم صبح
حق آن گرمی هنگامه که دارم بشناسای که در بزم تو مانم به چراغ دم صبح
بوی گل گرنه نوید کرمت داشت چه داشت؟ای به شب کرده فراموش جناغ دم صبح
غالب امروز به وقتی که صبوحی زده امچیدهام این گل اندیشه ز باغ دم صبح