غزلیات
شمارهٔ ۱ای بیخبر از محنت و شاد از الم ماشمارهٔ ۲با رخت صورت چین چند کند دعوی راشمارهٔ ۳با من ای مردمک دیده نظر نیست تو راشمارهٔ ۴ - استقبال از امیرخسرو دهلویبیش از این مپسند در زاری منِ درویش راشمارهٔ ۵تا به کی باشد چو نی با ناله دمسازی مراشمارهٔ ۶تا دو چشم سیهت غارتِ جان کرد مراشمارهٔ ۷چون نی اگر چه عمری خوش می نواخت ما راشمارهٔ ۸خطت چون از سواد شب رقم زد صفحهٔ مه راشمارهٔ ۹زهی راست از تو همه کار ماشمارهٔ ۱۰طیلسانت چو کژ افتاد ببستی او راشمارهٔ ۱۱گر ز می رنگ نبودی گل سیرابش راشمارهٔ ۱۲گهی که عشق به خود راه مینمود مراشمارهٔ ۱۳گیسو برید و شد فزون مهرش منِ گمراه راشمارهٔ ۱۴ناصح چه کار دارد در عشقِ یار با ماشمارهٔ ۱۵هر خبر کز سرکشی گوید صباشمارهٔ ۱۶عشق میگفت از کَرَمهای حبیبشمارهٔ ۱۷ - استقبال از کمال خجندیما به چشمت عشق میبازیم و او در عین خوابشمارهٔ ۱۸آنچه بیروی توام گریه به روی آوردهستشمارهٔ ۱۹آن روز مه این نور سعادت به جبین داشتشمارهٔ ۲۰آن معلم که لبت را روش جان آموختشمارهٔ ۲۱آنها که بی تو در دل و جان سقیم ماستشمارهٔ ۲۲آه کز سعی رقیبان یار ترک من گرفتشمارهٔ ۲۳آیت حسن را که نام وفاستشمارهٔ ۲۴آن پری چهره که در پردهٔ جان مستور استشمارهٔ ۲۵ار شیخ صومعه ست وگر رندِ دیرِ توستشمارهٔ ۲۶از بلای عشق تو تنها دل ما ریش نیستشمارهٔ ۲۷از زروههای باغِ خطش یاسمن یکیستشمارهٔ ۲۸از سبزهٔ خطّت ورق گل رقمی یافتشمارهٔ ۲۹ - استقبال از کمال خجندیافسوس که صورت تُتق چهرهٔ معنی ستشمارهٔ ۳۰افسوس که جز ناله مرا همنفسی نیستشمارهٔ ۳۱اگر دیده در مهر و مه ناظر استشمارهٔ ۳۲اگر گویی که حسن از رویِ من خاستشمارهٔ ۳۳ای که همه کار ما راست به تدبیر توستشمارهٔ ۳۴باد بر زلف تو بگذشت که عنبر بوی استشمارهٔ ۳۵با رخ خوبت که وَرد بوستان خرّمی ستشمارهٔ ۳۶باز آی که خلوتگه جانم حرم توستشمارهٔ ۳۷با سگت یاری مرا کارِ خود استشمارهٔ ۳۸با شمع چو گفتم که نشان غم دل چیستشمارهٔ ۳۹به اهل درد غمت هرچه می کند غم نیستشمارهٔ ۴۰به قتل خسته دلان غمزهٔ تو قانع نیستشمارهٔ ۴۱بیا که بی خبران را خبر ز روی نکو نیستشمارهٔ ۴۲بیرخ آن مه که شام زلف را در هم شکستشمارهٔ ۴۳پیشِ رخِ تو قصّهٔ یوسف حکایت استشمارهٔ ۴۴ - استقبال از امیرخسرو دهلویتا به خون ریزی غمت خنجر گرفتشمارهٔ ۴۵تا در این بادیه توفیق ازل همره ماستشمارهٔ ۴۶تا دل از سیر و سلوک رهش آگاهی یافتشمارهٔ ۴۷تا دل از شوق گل رویت ره صحرا گرفتشمارهٔ ۴۸تا ز سودا زدگان عشق خریداری یافتشمارهٔ ۴۹تا سر زلف تو در دست صبا افتاده ستشمارهٔ ۵۰تا سرو مرا عارض چون یاسمنی هستشمارهٔ ۵۱تا سنبل زلفت خبر از گلشن جان گفتشمارهٔ ۵۲چمن را تا نسیمت در دماغ استشمارهٔ ۵۳خشنود بودن از غمِ عشق تو کار ماستشمارهٔ ۵۴دلا بنیاد جان را محکمی نیستشمارهٔ ۵۵دلا طریقهٔ عشّاق خود پرستی نیستشمارهٔ ۵۶دل به زاری دامن زلف جفا کارش گرفتشمارهٔ ۵۷دلم را مقام عبادت درِ اوستشمارهٔ ۵۸ - استقبال از کمال خجندیدلم از دردِ فراق تو قوی افگار استشمارهٔ ۵۹دل ناگرفته خال تو در زلف جا گرفتشمارهٔ ۶۰دل وصل تو می خواهد و دلخواست همین استشمارهٔ ۶۱دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوستشمارهٔ ۶۲رنجور عشق را سر ناز طبیب نیستشمارهٔ ۶۳ز بس که عشق تو شوری به شهر و کو انداختشمارهٔ ۶۴زلف تو را که شامِ پریشانی من استشمارهٔ ۶۵ - استقبال از بساطی سمرقندیسروِ بالای تو در عالم خوبی علم استشمارهٔ ۶۶سروِ بالای تو را شیوه بلا انگیزی ستشمارهٔ ۶۷سرو تا بندهٔ بالای تو شد آزاد استشمارهٔ ۶۸سنبل باغ رخت غالیه بو افتاده ستشمارهٔ ۶۹شمع رویت را چراغ آسمان پروانهایستشمارهٔ ۷۰کدامین رسم و آیینی که در رندان مفرّد نیستشمارهٔ ۷۱ - استقبال از کاتبی ترشیزیکجا روم که مرا جز درت پناهی نیستشمارهٔ ۷۲ - استقبال از همام تبریزیکه میداند میِ شوق از چه جام استشمارهٔ ۷۳ - استقبال از بساطی سمرقندیگرچه ابر زندگی جان بخش و صافی مشرب استشمارهٔ ۷۴ - استقبال از شمس مغربیگرچه اشک منِ غمدیده سراسر گهر استشمارهٔ ۷۵گرچه تو حقیری و گناه تو عظیم استشمارهٔ ۷۶گرچه شمار عاشق زنّار زلف یار استشمارهٔ ۷۷گرچه طریق وفا قدیم استشمارهٔ ۷۸گرچه ماه نو به شوخی بی نظیر عالم استشمارهٔ ۷۹گریهٔ خون سرِ ره بر منِ درویش گرفتشمارهٔ ۸۰گنجی ست عشق یار که عالم خراب اوستشمارهٔ ۸۱لاله را همچو بتان عارض دلجویی نیستشمارهٔ ۸۲مرا از دل خبر جز بی دلی نیستشمارهٔ ۸۳مرا که تحفهٔ جان در بدن هدایت توستشمارهٔ ۸۴نالهٔ دلسوز نی شرح غمی بیش نیستشمارهٔ ۸۵ - استقبال از کمال خجندینرگس خیال چشم تو در خواب ناز یافتشمارهٔ ۸۶نقدی ست دل که سکّهٔ محنت به نام اوستشمارهٔ ۸۷هر آن حدیث که در دعویِ محبّت توستشمارهٔ ۸۸هر خسته خاطری که چو نی چشم باز نیستشمارهٔ ۸۹هر دُر اشکی که آمد چشم گریان را به دستشمارهٔ ۹۰هر دل که به عشق مبتلا نیستشمارهٔ ۹۱ - استقبال از سناییهرکسی گوید که درد عشق را تدبیر چیستشمارهٔ ۹۲ - استقبال از شمس مغربیهرکه از دیدار جانان همچو من مهجور نیستشمارهٔ ۹۳ - استقبال از امیرخسرو دهلوییار جز در پیِ آزار دل ریش نرفتشمارهٔ ۹۴آزاد بندهای که قبول دلی شودشمارهٔ ۹۵آن شاخ گل خرامان در باغ چون برآیدشمارهٔ ۹۶آن گوهر حسنی که بدان فخر توان کردشمارهٔ ۹۷آن دم ایاز خاص به مقصود میرسدشمارهٔ ۹۸آنها که ز آیینهٔ دل زنگ زدودندشمارهٔ ۹۹آه که نیش غمت خاطر من ریش کردشمارهٔ ۱۰۰ - استقبال از عارفی هرویاز آتش دل هر کس در سینه غمی داردشمارهٔ ۱۰۱از مخزن دل دیده هر آن دُر که بر آوردشمارهٔ ۱۰۲اشکم به جستوجوی او بر خاک آن در میرودشمارهٔ ۱۰۳افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتندشمارهٔ ۱۰۴اگرچه دل نصیب از چشم شوخت مکر و فن داردشمارهٔ ۱۰۵اگر چه صاحب معنی همه هنر باشدشمارهٔ ۱۰۶اگر معارضه حُسن تو را به حور افتدشمارهٔ ۱۰۷اوّل استادی که عشق و حسن را تقسیم کردشمارهٔ ۱۰۸اهل دل در طلبت صاحب تدبیر شدندشمارهٔ ۱۰۹ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمندشمارهٔ ۱۱۰ - استقبال از کمال خجندیای لبت کام دل بیسروسامانی چندشمارهٔ ۱۱۱ - استقبال از کمال خجندیای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کردشمارهٔ ۱۱۲با آفتاب رویت چون مه نمی برآیدشمارهٔ ۱۱۳باد از هوای کوی تو پیغام میدهدشمارهٔ ۱۱۴باز آواز نی و فریاد درد انگیز عودشمارهٔ ۱۱۵باد اگر یاد سرو ما نکندشمارهٔ ۱۱۶ - استقبال از شمس مغربیباز از قدم گل چمن پیر جوان شدشمارهٔ ۱۱۷باز این دل خود کام به فرمان کسی شدشمارهٔ ۱۱۸باز بالا بنمودی و بلا خواهد شدشمارهٔ ۱۱۹باز بیرون شدی و نوبت حیرانی شدشمارهٔ ۱۲۰باز رهبینان نشان از قرب منزل میدهندشمارهٔ ۱۲۱باشد که ز رخسار ترا پرده برافتدشمارهٔ ۱۲۲با غمت هرچند کار درد ما مشکل شودشمارهٔ ۱۲۳به بازی حلقهٔ زلف تو دل برد از من و خم زدشمارهٔ ۱۲۴به جهان لطیف طبعی که ز خود ملال داردشمارهٔ ۱۲۵تابِ خطت قرار ز بخت سیاه بردشمارهٔ ۱۲۶تابِ رویت رونق خورشید عالمتاب بردشمارهٔ ۱۲۷تا بر بیاض رویت خطّ سیه برآمدشمارهٔ ۱۲۸تاب رویت به فروغ مه تابان ماندشمارهٔ ۱۲۹تا به رحمت خوان قسمت را مزیّن کردهاندشمارهٔ ۱۳۰تا بنفشه برد بویی از خطت در تاب شدشمارهٔ ۱۳۱تا به سودای تو دل را عشق و همّت یار شدشمارهٔ ۱۳۲تا به کی چشم تو جز غارت دینها نکندشمارهٔ ۱۳۳تا به کی نقد دلم صرف غم هجران شودشمارهٔ ۱۳۴تا به معنی اهل صورت دم ز آب و گل زدندشمارهٔ ۱۳۵تا جان ز وفای دهن تنگ تو دم زدشمارهٔ ۱۳۶تا جفایی نکشد دل به وفایی نرسدشمارهٔ ۱۳۷تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زدشمارهٔ ۱۳۸تا خطت خود را به سودای خطا خواهد کشیدشمارهٔ ۱۳۹تا دل به وصف آن دهن عرض تکلّم میکندشمارهٔ ۱۴۰تا دلم شیوهٔ آن زلف دوتا میداندشمارهٔ ۱۴۱تا راهروان در حرم دل نرسیدندشمارهٔ ۱۴۲تا ز خاک قَدَمَت باد خبر میآردشمارهٔ ۱۴۳تا ز عشق اهل نظر آیینهای برساختندشمارهٔ ۱۴۴تا زلف تو دلم را پا بستهٔ بلا کردشمارهٔ ۱۴۵تا زلف رهزن تو ز عنبر کمند کردشمارهٔ ۱۴۶تا ز نسیم رحتمش رایحهای به ما رسدشمارهٔ ۱۴۷تا کافر چشمت ز مژه عزم سپه کردشمارهٔ ۱۴۸تا گرد عارض تو خط سبز بردمیدشمارهٔ ۱۴۹تا گلشن از طراوت روی تو یاد دادشمارهٔ ۱۵۰تا نخست از طرف عشق تو فرمان نرسیدشمارهٔ ۱۵۱تا نشد زلفت پریشان وقت ما بر هم نزدشمارهٔ ۱۵۲ترک چشمت بیسپاه حُسن خنجر میزندشمارهٔ ۱۵۳تو را به جز سخن اندر دهن نمیگنجدشمارهٔ ۱۵۴چشمت آزار ما چه میخواهدشمارهٔ ۱۵۵چشمت که به جز فتنهگری کار نداردشمارهٔ ۱۵۶چنین که چشم تو پروای دادخواه نداردشمارهٔ ۱۵۷ - استقبال از حافظچو زلف بی قرارش قصد جان کردشمارهٔ ۱۵۸چو سرو هر که در این بوستان هوای تو کردشمارهٔ ۱۵۹چو عطّار صبا در چین زلفت مشک میبیزدشمارهٔ ۱۶۰چون نه شادیّ و نه محنت به کسی میماندشمارهٔ ۱۶۱چو نام مستیِ نرگس به بزم باغ برآمدشمارهٔ ۱۶۲خدا بتان جفا کیش را وفا بخشدشمارهٔ ۱۶۳خطت را تا به خون ریزی نشان شدشمارهٔ ۱۶۴خطت صحیفهٔ مه را نقاب مشگین کردشمارهٔ ۱۶۵خیال روی تو از سر به در نخواهم کردشمارهٔ ۱۶۶خیز که پیر مغان میکده را درگشادشمارهٔ ۱۶۷در ازل مهر تو با جان رقم غم میزدشمارهٔ ۱۶۸در ازل قطرهٔ خونی که ز آب و گِل شدشمارهٔ ۱۶۹در چمن سبزهٔ سیراب به هرجا که رسیدشمارهٔ ۱۷۰در چمن دوش به گل بلبل دشوار پسندشمارهٔ ۱۷۱ - استقبال از حافظدلم جز داغ نومیدی ز جان حاصل همین داردشمارهٔ ۱۷۲دل جز به غمت خاطر خوشنود نداردشمارهٔ ۱۷۳ - استقبال از حافظدل به رویت هوس صحبت جانی داردشمارهٔ ۱۷۴دل نه جز غصّه محرمی داردشمارهٔ ۱۷۵دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکردشمارهٔ ۱۷۶دلم جز با غمت خرّم نباشدشمارهٔ ۱۷۷دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شدشمارهٔ ۱۷۸دل جفای خطت از دور قمر میداندشمارهٔ ۱۷۹دلم از زلف تو پا بستهٔ سودا آمدشمارهٔ ۱۸۰دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندیدشمارهٔ ۱۸۱دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دیدشمارهٔ ۱۸۲راستی را شیوهای کآن سرو قامت میکندشمارهٔ ۱۸۳روی تو طعنه بر گُل سیراب میزندشمارهٔ ۱۸۴ز بهر غارت جان عشق لشکر اندازدشمارهٔ ۱۸۵ز غمزه چشم تو چون تیر در کمان آوردشمارهٔ ۱۸۶سپاه عشق از آن لحظه خیمه بالا زدشمارهٔ ۱۸۷سرشک تا به کی از چشم آن و این افتدشمارهٔ ۱۸۸سرکشید از کبر ابلیس و چنین مهجور شدشمارهٔ ۱۸۹ - استقبال از کمال خجندیسرو هرگز در چمن کاری چنین زیبا نکردشمارهٔ ۱۹۰سروِ قدّت طرف باغ چو پا میماندشمارهٔ ۱۹۱سریر فقر که با هیچ پادشا ندهندشمارهٔ ۱۹۲سزد که زلف تو آن رخ پی نظاره نمایدشمارهٔ ۱۹۳شبی کآن ماه با ما خوش برآیدشمارهٔ ۱۹۴صاحب روی نکو منصب دولت داردشمارهٔ ۱۹۵ز بس کز گریه چشم من به خونِ ناب میسازدشمارهٔ ۱۹۶صبا به تحفه نسیمی که دلگشای آردشمارهٔ ۱۹۷طالب دردِ عشق تو فکر دوا نمیکندشمارهٔ ۱۹۸طوطیِ عقلم که دعویّ تکلّم میکندشمارهٔ ۱۹۹عاقبت حسرتِ لعل تو دلم را خون کردشمارهٔ ۲۰۰غم نیست اگر زلفت با فتنه سری داردشمارهٔ ۲۰۱کس نیست که کار ما برآردشمارهٔ ۲۰۲کسی چو نیست که پیش تو عذر ما خواهدشمارهٔ ۲۰۳ - استقبال از کمال خجندیکسی را که رویت هوس میکندشمارهٔ ۲۰۴کسی کآشفتهٔ سودای آن زنجیر مو آمدشمارهٔ ۲۰۵کسی که نسبت قدّت به سرو ناز کندشمارهٔ ۲۰۶کسی چون گل دهن پرخنده داردشمارهٔ ۲۰۷کسی کاو به جانان وصالی نداردشمارهٔ ۲۰۸کسی که سلسلهٔ زلف مشکبو داردشمارهٔ ۲۰۹کسی کز خوان قسمت مفلسان را جام میبخشدشمارهٔ ۲۱۰کمند زلف توام پای بند سودا کردشمارهٔ ۲۱۱ - استقبال از کمال خجندیکنون چو در طلبش اشک رو به ره داردشمارهٔ ۲۱۲گر ای اشک دیده به خویشت بخواندشمارهٔ ۲۱۳ - استقبال از کمال خجندیگر بعد اجل دردِ تو با خویش توان بردشمارهٔ ۲۱۴گر تیغ زند یار نخواهیم حذر کردشمارهٔ ۲۱۵گرچه هردم سیل اشک ما به دریا میرودشمارهٔ ۲۱۶گرچه دل بهره ز کیش تو خدنگی داردشمارهٔ ۲۱۷گرچه شب غم ساختم چون شمع من با سوز خودشمارهٔ ۲۱۸گر ز بالای تو هر ساعت بلا باید کشیدشمارهٔ ۲۱۹ - استقبال از کمال خجندیگر شبی ماه رخت پرده ز رو برگیردشمارهٔ ۲۲۰گر قدح با لب میگون تو لافی داردشمارهٔ ۲۲۱گر نه با من سر زلفت به جفا پیدا شدشمارهٔ ۲۲۲گر ندیدی کز سرای دیدهام خون میچکدشمارهٔ ۲۲۳گر همچو نی دم میزنم از سوز دل خون میرودشمارهٔ ۲۲۴گل جامه دران بار دگر سر به در آوردشمارهٔ ۲۲۵گهی به پای تو جانم سرِ نیاز کشیدشمارهٔ ۲۲۶گوهر اشکم که راز دل هویدا میکندشمارهٔ ۲۲۷گهی چشمت به نیش غم دلم را ریش میداردشمارهٔ ۲۲۸گهی که باغ ز فصل بهار یاد دهدشمارهٔ ۲۲۹گهی کز خوان قسمت مفلسان را کام میبخشندشمارهٔ ۲۳۰گهی که آیت حسن تو را بیان کردندشمارهٔ ۲۳۱لبت جانبخش و دلجو مینمایدشمارهٔ ۲۳۲ما را ز سر خیال تو بیرون نمیشودشمارهٔ ۲۳۳ماه رخسارِ تو دید و عاشقی بنیاد کردشمارهٔ ۲۳۴مرا بیتو راحت الم مینمایدشمارهٔ ۲۳۵مرا تا سوز دل هر شب بلای تن نخواهد شدشمارهٔ ۲۳۶مرا دوش از آن لب بسی رنگ بودشمارهٔ ۲۳۷مرا که دوش زِیادت زیاده دردی بودشمارهٔ ۲۳۸مرا می سوزد آن بدخو که کار خودنکو سازدشمارهٔ ۲۳۹مرا یاد آن روی دیوانه کردشمارهٔ ۲۴۰مسافران که در این ره به کاروان رفتندشمارهٔ ۲۴۱ - استقبال از بساطی سمرقندیمیر مجلس که چو لب بادهٔ روشن داردشمارهٔ ۲۴۲ناز مه جز به همین نیست که نوری داردشمارهٔ ۲۴۳نکردم جز به زلف یار پیوندشمارهٔ ۲۴۴واقف از جام می لعل تو مدهوشانندشمارهٔ ۲۴۵هر جفایی که کند روی تو نیکو باشدشمارهٔ ۲۴۶هر خطایی که سزاوار عتابی باشدشمارهٔ ۲۴۷هردم از جانب او تیغ بلا میآیدشمارهٔ ۲۴۸هردم از غیبم به گوش دل ندایی میرسدشمارهٔ ۲۴۹هردم به صورتی یار دیدار مینمایدشمارهٔ ۲۵۰هرشبی زلفش مرا در بند سودا میکشدشمارهٔ ۲۵۱هرکجا خطّ تو عرض نافهٔ چینی کندشمارهٔ ۲۵۲هرکه زاین وادی به کوی بخت و دولت میرسدشمارهٔ ۲۵۳هرکه سر در قدمِ مردم مقبل ننهادشمارهٔ ۲۵۴هرگز به جهان چیزی جز یار نمیماندشمارهٔ ۲۵۵هندوی زلف تو زآن حال مشوّش داردشمارهٔ ۲۵۶یارب کدام دل که ز سوز تو دم نزدشمارهٔ ۲۵۷یار درد بی دلان را دید و تدبیری نکردشمارهٔ ۲۵۸ - استقبال از کمال خجندییار در کار دلم کوشش بسیاری کردشمارهٔ ۲۵۹از چشم ما چو می طلبد لعل او گهرشمارهٔ ۲۶۰از گوهر اشک ار نشود دیده توانگرشمارهٔ ۲۶۱ - استقبال از حافظچه بود افسانهٔ منصور با یارشمارهٔ ۲۶۲دلا غم یار ما شد دل به جا دارشمارهٔ ۲۶۳گر به رویت کنند نسبت حورشمارهٔ ۲۶۴عمری دویده ایم به دنبالِ اهل رازشمارهٔ ۲۶۵ما را ز روزگار غمِ روزگار بسشمارهٔ ۲۶۶آب شد پیش لبت قند چو تر کردیمششمارهٔ ۲۶۷آن دل که به فن برد ز من غمزهٔ مستششمارهٔ ۲۶۸آنکه رحمی نیست بر حال منششمارهٔ ۲۶۹اشکِ چشم من که جان نقد روان میخواندششمارهٔ ۲۷۰اگر در بند سودا نیست با من زلف مشکینششمارهٔ ۲۷۱تا در دلت غمی بوَد از دلپذیر خویششمارهٔ ۲۷۲چه کرد سرو به قدّت که بر کشیدندششمارهٔ ۲۷۳چون طلب کردیم فیضی از سحاب رحمتششمارهٔ ۲۷۴در عشق از آن خوشدلم از چشم ترِ خویششمارهٔ ۲۷۵دلا به دست هوس تار زلف یار مکششمارهٔ ۲۷۶کجاست ساغر می تا به گردش آرندششمارهٔ ۲۷۷دل چو گشت از جام معنی جرعه نوششمارهٔ ۲۷۸روزگاری ست که از غایت نادانی خویششمارهٔ ۲۷۹گر ترحّم نکند طرّهٔ بی آرامششمارهٔ ۲۸۰ما را به درِ دوست گشاد از هوس خویششمارهٔ ۲۸۱ما را همین زبانی ست آن نیز در دعایششمارهٔ ۲۸۲یار اگر بد کند ای دل نتوان گفت بدششمارهٔ ۲۸۳هر نقد دل کآن غمزهٔ پر حیله می آرد به کفشمارهٔ ۲۸۴گر بیابد شرف خدمت آن حور ملکشمارهٔ ۲۸۵ - استقبال از کمال خجندیشمع میگفت به پروانه شبی در منزلشمارهٔ ۲۸۶آه کز زلفت اسیر بند زنّار آمدمشمارهٔ ۲۸۷از آن ز دیده و دل اشک و آه میخواهمشمارهٔ ۲۸۸ای ز چشمت چشم نرگس نسخهای امّا سقیمشمارهٔ ۲۸۹تا به روی از دیده اشک لالهگون میآیدمشمارهٔ ۲۹۰تا خاک راه همت اهل صفا شدمشمارهٔ ۲۹۱خیزید تا ز خاک درش درد سر بریمشمارهٔ ۲۹۲دل خون شد و زاین راه به جایی نرسیدیمشمارهٔ ۲۹۳دل گم شد و جز بر دهنش نیست گمانمشمارهٔ ۲۹۴زهی تیره از زلف تو روز، شامشمارهٔ ۲۹۵سرشک جانب خاک در تو بست احرامشمارهٔ ۲۹۶گرچه از جا شد دل و بر جان بلا میآیدمشمارهٔ ۲۹۷گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توامشمارهٔ ۲۹۸گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیمشمارهٔ ۲۹۹ما به اوّل ستم زلف تو را خوش کردیمشمارهٔ ۳۰۰ما به فکر دهنت ذوق شکر یافتهایمشمارهٔ ۳۰۱مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیمشمارهٔ ۳۰۲ما در خیال زلف تو شبگیر می کنیمشمارهٔ ۳۰۳ما دل به تو دادیم و کمِ خویش گرفتیمشمارهٔ ۳۰۴ما ز تقصیر عبادت چون پشیمان آمدیمشمارهٔ ۳۰۵ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیمشمارهٔ ۳۰۶مرا که بر سر کویت سگ وفا دارمشمارهٔ ۳۰۷مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدمشمارهٔ ۳۰۸ - استقبال از حافظمن که با لعل تو فارغ ز می رنگینمشمارهٔ ۳۰۹ - استقبال از شمس مغربیمن که از دیدهٔ معنی به رخت مینگرمشمارهٔ ۳۱۰ - استقبال از امیرخسرو دهلویآخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتنشمارهٔ ۳۱۱ای رفیقان به شب هجر چو از آتش منشمارهٔ ۳۱۲ای مهر تو انیس دل ناتوان منشمارهٔ ۳۱۳با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل منشمارهٔ ۳۱۴به غیر چشمهٔ حیوان کرا رسد گفتنشمارهٔ ۳۱۵تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدنشمارهٔ ۳۱۶تا رندی و نیاز نشد رسم و راه منشمارهٔ ۳۱۷تا می فشاند سوز دل خون از کباب خویشتنشمارهٔ ۳۱۸گر تو را میلی ست بر قتل زبون خویشتنشمارهٔ ۳۱۹گرچه اسرار نهانی می شود معلوم منشمارهٔ ۳۲۰گر شود بر خاک کویت فرصت سر باختنشمارهٔ ۳۲۱من که باشم که بود لایق تو خدمت منشمارهٔ ۳۲۲ای به حُسن آفتاب چاکر توشمارهٔ ۳۲۳به هوا و هوس نکهت پیراهن توشمارهٔ ۳۲۴ - استقبال از کمال خجندیتا چمن دم زد ز لطف عارض رعنای اوشمارهٔ ۳۲۵تا قدح هردم چرا بوسد لب میگون اوشمارهٔ ۳۲۶خیز ای ندیم خاصّ درِ پادشاه شوشمارهٔ ۳۲۷دلیر آن است که در دیده بود منزل اوشمارهٔ ۳۲۸صوفی ما جام باشد باده تا باشد در اوشمارهٔ ۳۲۹کسی که پیرویِ عشق نیست عادت اوشمارهٔ ۳۳۰کسی که خاک درِ دوست نیست افسر اوشمارهٔ ۳۳۱لاله کز گل میبرد دل چهرهٔ رعنای اوشمارهٔ ۳۳۲لطفی که می کند به محبّان عذار اوشمارهٔ ۳۳۳من آن نیَم که گذارم ز دست دامن توشمارهٔ ۳۳۴ - استقبال از خواجوی کرمانیای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانهشمارهٔ ۳۳۵کنایت ها به آب خضر گفتهشمارهٔ ۳۳۶گهی دل میخورد خونم گه از راه جفا دیدهشمارهٔ ۳۳۷نامهٔ طاعت و عصیان چه سفید و چه سیاهشمارهٔ ۳۳۸ - استقبال از امیرخسرو دهلویهمه شب در غم آن ماه پارهشمارهٔ ۳۳۹از این شکسته دو روزی اگر جدا باشیشمارهٔ ۳۴۰اگرچه مشک را باشد به هر سویی خریداریشمارهٔ ۳۴۱ای اشک مرا از سر کویش خبری گویشمارهٔ ۳۴۲ای اشک چو در راه طلب گرم دویدیشمارهٔ ۳۴۳ - استقبال از کمال خجندیای به بوی تو صبا شیفتهٔ هر چمنیشمارهٔ ۳۴۴ای پارسا که دایم رو در نماز داریشمارهٔ ۳۴۵ای دل آن دم شرف صحبت دلبر یابیشمارهٔ ۳۴۶ای دل از خویش گذر تا که به جایی برسیشمارهٔ ۳۴۷ای دل به طریقی سوی زلفش اگر افتیشمارهٔ ۳۴۸ای دل سر تسلیم بنه بر کف پاییشمارهٔ ۳۴۹ای که بر صفحهٔ مه خطّ غباری داریشمارهٔ ۳۵۰ای که در عالم خوبی به لطافت علمیشمارهٔ ۳۵۱ای گذشته قدت از سرو به خوش رفتاریشمارهٔ ۳۵۲ای گل از روی تو آموخته خندان روییشمارهٔ ۳۵۳بدین شوخی که تو بنیاد داریشمارهٔ ۳۵۴تا در قدم اهل دلی خاک نگردیشمارهٔ ۳۵۵تا دلم را به غم هجر درانداختهایشمارهٔ ۳۵۶تا کی ای شوخ به هر بیخبری میسازیشمارهٔ ۳۵۷تا همچو غنچه خندان از خود به در نیاییشمارهٔ ۳۵۸تو ای مه گرچه شوخ و بیوفاییشمارهٔ ۳۵۹چند ای سرشکِ خون دم از پاکیِّ گوهر میزنیشمارهٔ ۳۶۰چه طرفه طرفه تو نقشی چه بوالعجب نوریشمارهٔ ۳۶۱خیز ای مست و سلامی به رخ ساقی گویشمارهٔ ۳۶۲دلا تا محنتی بر خود نبینیشمارهٔ ۳۶۳دلا چو روی به اقبال مقبلی داریشمارهٔ ۳۶۴دلا ز لذت مستی گهی خبر یابیشمارهٔ ۳۶۵شد باز به دیدار سحر چشم جهانیشمارهٔ ۳۶۶کجا باشد چو می روشن ضمیریشمارهٔ ۳۶۷گر ای دل بر طریق عذرخواهیشمارهٔ ۳۶۸گر تو ای شمع شبی هم نفس من باشیشمارهٔ ۳۶۹گرچه بر اسب سلطنت شاهی و شاهزادهایشمارهٔ ۳۷۰ما نداریم به غیر از جگرِ افگاریشمارهٔ ۳۷۱مرا ای مه اگر دیوانه گفتیشمارهٔ ۳۷۲مرا در بزم رندان جرعه نوشیشمارهٔ ۳۷۳مشکل عشق تو بسیار است و ما را دل یکیشمارهٔ ۳۷۴مشاطّه سر زلف تو ببرید به بازیشمارهٔ ۳۷۵ - استقبال از همام تبریزیمنم و بادیهٔ عشق و دل آگاهیشمارهٔ ۳۷۶نیست در عشق تو سوز من و شمع امروزیشمارهٔ ۳۷۷وصل جمشید طلب تا که به جامی برسی