شمارهٔ ۱۷۸
دل جفای خطت از دور قمر میداندفتنهٔ چشم تو را عین نظر میداند
آنچه دوش از ستم زلف تو بر من بگذشتگر تو آگاه نیی باد سحر میداند
گِرد کویت چو صبا بیسروپا میگرددهرکه در راه غمت پای ز سر میداند
گفتمش رو که تو چیز دگری حور نییگر بگویم ملکی چیز دگر میداند
هنر محتسب این است که هردم جاییمیکند عیب منِ مست و هنر میداند
غیر از این شیوه خیالی که به یاد رخ توستبه خیال دهنت هیچ اگر میداند