شمارهٔ ۱۷۹
دلم از زلف تو پا بستهٔ سودا آمدبی دُر وصل توام اشک به دریا آمد
گفته بودی که بپرهیز ز تیر نظرمچون نرفتیم پیِ گفت تو برما آمد
آب را از نظر انداخت روان مردم چشمسوی او مژدهٔ خاک قدمت تا آمد
کلک نقّاش قدر چون صور حُسن کشیدز آن میان نقش دهان تو چه گویا آمد
ای خیالی گله از شیوهٔ آن چشم مکناین بلاها همه بر ما چو ز بالا آمد