گنج

شمارهٔ ۱۸۰

دل در آن زلف شد و روی دل افروز ندیدوه که هیچ از سر زلف تو کسی روز ندید
وقت دل گرم نشد تا ز غم عشق نسوختعود خوشبوی نشد تا الم سوز ندید
خویش را بر صف عشاق زدن کام دل استعقل را عشق در این معرکه فیروز ندید
دیده استاد تر از چشم تو در دور قمرهندوی عربده جوی ستم آموز ندید
تا خیالی طرف غمزهٔ شوخ تو گرفتچه جفاها که از آن ناوک دلدوز ندید