گنج

شمارهٔ ۱۸۱

دوش می گفتم که ماه این دلفروزی از که دیدجانب رویش اشارت کرد شمع و لب گزید
در صفات گوهر سیراب دندان صدفچون دهن بگشاد از گفتار او دُر می چکید
کاکل و زلفش سیه کاری عجب از سر نهددر سیاست گرچه این را بست و آن را سر برید
آه درد انگیز را از آتش دل فاش کردلاجرم زاین گرم نرمی باید او را برکشید
تا که عمر رفته بر من باز گردد ساعتیدل ز پی فریاد می کرد و سرشکم می دوید
چون ز مژگانش خیالی ناوکی کرد التماسغمزهٔ او هردمی فرمود گفت از من رسید