شمارهٔ ۱۷۷
دلِ شکسته چو در آرزوی لعل تو خون شدبه جای اشک همان دم ز راه دیده برون شد
دلا چه سود ز سودای زلف سرکش یارتجز این که صبر تو کم گشت و درد هجر فزون شد
کجا ز سلسلهٔ عشق جان بَرَد به سلامتدلی که در سر زلف تو پای بند جنون شد
بیا که مرغ دلم در هوای دانهٔ خالتبه دام زلف اسیر و به چنگ عشق زبون شد
گذشت عمر خیالی در انتظار و تو هرگزز راه لطف نپرسیدیش که حال تو چون شد