گنج

شمارهٔ ۱۷۶

دلم جز با غمت خرّم نباشددوای ریش جز مرهم نباشد
اگر شبهای تنهایی رفیقمغمِ روی تو باشد غم نباشد
تویی مقصودم از جان ورنه بی تونباشد غم اگر جان هم نباشد
گرم چیزی نباشد هیچ در دلتو باشی هیچ چیزی کم نباشد
دلی بی غم طلب کردم خرد گفتمجو چیزی که در عالم نباشد
چه سود از لاف یاری ای خیالیچو بنیاد وفا محکم نباشد