شمارهٔ ۱۷۵
دل به یاد لب لعلت سخن از نوش نکردخون شد و حقّ نمک هیچ فراموش نکرد
زلف تو دست به تاراج دل ما نگشادماه را تا ز شب تیره سیه پوش نکرد
هرکه در راه تو پا از سر همّت ننهاددست با شاهد مقصود در آغوش نکرد
ظاهراً نالهٔ جانسوز نی از جایی بودکه زدندش به دهن آخر و خاموش نکرد
ماجرایی که ز دل اشک خیالی می گفتسخنی بود چو دُر لیک کسی گوش نکرد