گنج

شمارهٔ ۱۷۴

دل نه جز غصّه محرمی داردنه به جز ناله همدمی دارد
دهنت تازه کرد ریش دلمگرچه در حقه مرهمی دارد
تو نه آنی که گر بمیرم مناز غم من تو را غمی دارد
چه نهان دارم ای رقیب از توکه به تو هرگزم نمی دارد
بازم آواز نی ببرد از هوشوقت نی خوش که خوش دمی دارد
تا خیالی به ترک عالم گفتبه سر خویش عالمی دارد