گنج

شمارهٔ ۱۲۸

تاب رویت به فروغ مه تابان ماندسر زلفت به شب تیرهٔ هجران ماند
گر به این قامت و رخسار به گلزار آییسرو پا در گِل و گُل سر به گریبان ماند
می زند لاف سکون عقل ولی چشم تواشبه طریقی برد از راه که حیران ماند
دل آشفتهٔ خود را به تمنّای رختجمع دارم اگر آن زلف پریشان ماند
عاقبت گفت به مردم سخنِ راز من اشکراز عاشق سخنی نیست که پنهان ماند
ای خیالی شب محنت گذرد تیره مشوهیچ حالی چو ندیدیم که یکسان ماند